عطا ملك جوينى

703

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي )

تيراندازانى كه سهم خدنگ هريك قوس را و بال تير كند « 1 » و ابناى زين و رخش « 2 » را بنات نعش گرداند . و قلب را به مردان كار ديده و حلو و مرّ « 3 » روزگار چشيده ؛ روز مصاف را شب زفاف پندارند ؛ حدود بيض « 4 » را با خدود « 5 » بيض « 6 » مضاف كنند ؛ زخم رماح « 7 » را لثم « 8 » ملاح « 9 » شناسند مزيّن گردانيد . و از راه طالقان چون سيل در انحدار « 10 » و زفانهء آتش در انصعاد « 11 » بر آب « 12 » چون باد روان شد و سم اسبان خاك در چشم زمان مىكردند . و هم در روز حركت كبشى « 13 » كوهى در ميانهء راه پيش آمد . جوانان جوياى نام درحال آن را به تير زدند . پادشاه آن را به فال گرفت و دانست كه كبش نطّاح « 14 » در تنور بلا قربان خواهد شد و كيش « 15 » حسن صبّاح بىقربان « 16 » . و چون آن روز در ناحيت طالقان مواكب پادشاه جهان نزول نمود و قلاع آن ناحيت را چون اله‌نشين و منصوريّه و چند قلعهء ديگر را كه بود به لشكرهاى كرمان و يزد محاصره فرمود و دست آن قوم به لشكر مغول كه معوّل بريشان بود قوى گردانيد . و روز ديگر را كه نور پيكر آفتاب سر از گريبان افق برزد طبل رحلت بكوفتند و از آنجا بر راه هزار چم كه چون زلف دلبران خم در خم بود بلك مانندهء صراط قيامت باريك و راه دوزخ تاريك ، اقدام را در آن استقرار ممكن نه اقدام چگونه باشد ؟ و عقول « 17 » وعول « 18 » نه به آسانى ، اصناف انسانى چه توانند ؟ خطوت « 19 » در سهل « 20 » آن نه سهل ، در حزن « 21 » آن جز حزن چه دست دهد ؟ اجتياز « 22 » فرمود ، و از راه غنا « 23 » رنج و عنا « 24 » اختيار نمود و زبان روزگار آواز برآورده كه :

--> ( 1 ) - و بال تير ( عطارد ) در دو برج قوس و حوت است . ( مص ) ( 2 ) - ابناى زين و رخش : كنايتا يعنى جنگجويان . ( 3 ) - حلو و مرّ : شيرين و تلخ . ( 4 ) - بيض : اين بيض به معنى دم شمشير و تيزى آن است . ( 5 ) - خدود : گونه‌ها ، جمع خدّ . ( 6 ) - بيض : اين بيض به معنى زنان سپيد اندام است . معنى جمله : [ جنگجويانى ] كه لبه‌هاى شمشير را چهره زنان سپيد اندام شمارند . ( 7 ) - زخم رماح : ضربه نيزه‌ها . ( 8 ) - لثم : بوسه . ( 9 ) - ملاح : [ دلبران ] نمكين ، جمع مليحه . ( 10 ) - انحدار : به نشيب فرودآمدن . ( 11 ) - انصعاد : بالا رفتن . ( 12 ) - بر آب : فورا ، سريع . ( 13 ) - كبش : قوچ . ( 14 ) - نطّاح : شاخ زن . ( 15 ) - كيش : در اينجا مذهب ، معنى ديگر آن تيردان است . ( 16 ) - اين قربان به معنى خواصّ و مقرّبين است و قربان قبلى به معنى قربانى . ضمنا معنى ديگر قربان كمان دان است كه با كيش تناسب دارد . ( 17 ) - عقول : به بالا رفتن گوزن و غيره مىگويند در كوه . ( 18 ) - وعول : گوزن ، جمع وعل . ( 19 ) - خطوت : يك گام ، اين كلمه اسم است كه ظاهرا جوينى آن را به صورت فعل به كار برده . ( 20 ) - سهل : زمين نرم . ( 21 ) - حزن : زمين ناهموار . ( 22 ) - اجتياز : گذشتن ، طى كردن راه . ( 23 ) - غناء : بىنيازى . ( 24 ) - عنا : سختى .